
میرم از شهر تو با یه کوله باراز خاطره
دل من مونده پیشت گرچه باهام مسافره
میگذره همراه جاده یاد تو از تو خیالم
توی راه دریغ از ابری که بباره واسه حالم
توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی
میسوزونه منو یاد دلی که به من ندادی
راه میفتم بی هدف مقصد راهو نمیدونم
کاش میشد آروم بگیرم اما افسوس نمیتونم
نه یه قاصدک تو جاده که بشه همسفر من
من یه قصم که جدایی شده فصل آخر من
توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی
میسوزونه منو یاد دلی که به من ندادی
میرم و گم میشم آخر تو غروب دشت غربت
نمیتونم که بمونم توی شهر بی محبت
توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی
میسوزونه منو یاد دلی که به من ندادی

|
+| نوشته شده توسط
محسن رضایی فر در جمعه هفتم دی 1386