
صدای خش خش برگای خزونی توی گوشم ناله میکرد
آسمون بغضشو تو پرده ابرای سیاهش پاره میکرد
رعد و برق نگاه شهرو با صداش خواب زده میکرد
زمین از این همه سنگینی بار به روی شونش گله میکرد
همچنان پای پیاده
فارغ از صدای خشم آسمونی
بی خیال از ناله ها و گله های برگای زرد خزونی
جاده های بی کسی رو
گم می کردم آروم آروم
تن غربت رو میشستم
زیر قطره های بارون
من به یاد عطر بارون زده گلای پونه
میکشیدم پای خستمو تو جاده به هوای بوی خونه
وقتی که صدای خونه منو تا آخر جاده میکشونه
این سراب توی جاده که چشمامو میپوشونه
|
+| نوشته شده توسط
محسن رضایی فر در دوشنبه نوزدهم آذر 1386