تبليغاتX
روزهای بی خاطره - روزگار ما رو جدا کرد یه غروب توی جوونی
به نام یگانه هستی بخش
 روزگار ما رو جدا کرد یه غروب توی جوونی

 

  خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون  نمی بینی
توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونه
جای سیلی های باد روش نمیمونه
دیگه بیدار نمیشی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی
قانون جنگلو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو تو جنگل نمیتونستی بمونی
دلتو با خود بردی به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی میگه
میدونم میبینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره

به یاد محسن افتخاری
دوست و هم تختی دوران خدمت شیراز
که الان دیگه.......... نیست
 

 

خوابیدی رو بال موجا  کاش میشد  بودم کنارت
تو به دریا دل سپردی من تو ساحل چشم به راهت
دنبالت دارم میگردم اما نیست از تو نشونی
روزگار ما رو جدا کرد یه غروب توی جونی

 


|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در جمعه شانزدهم شهریور 1386
 
 
بالا