تبليغاتX
روزهای بی خاطره
به نام یگانه هستی بخش
 غربت (برای زندگیم... سیاوش)

دل هيچكي مثل من غربت اينجا رو نداره
ديگه حرفاي علاقه همه مردن تو دلم
مثل گنجيشكاي بي لونه و بي جاي محله
ديگه هيجا تو درختا جاي من نيست كه برم
با تو بودن خيلي وقته كه گذشته
بي تو بودن  مثل مهر سرنوشته
ديگه اسم تو رو هي زمزمه كردن
واسه من نه تو ميشه نه فرقي داره
بارونه از سر شب همش داره ميباره
تو گوشم داد ميزنه همش ميناله
ميگه هيچكي مثل من  غربت اينجا رو نداره
زندگي ارزش اين همه اشكا رو نداره

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در یکشنبه هفدهم آذر 1387  |
 یادمان روز تولدم

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر اینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در شنبه بیست و هفتم مهر 1387
 فصل آخر

 تو چشم من نگاه نکن دنبال اشک من نگرد
چشمای آینه قبل  من تنهاییامو گریه کرد
بی خودی حالمو نپرس  چیزی نمیفهمی ازم
اشکاتو خرج من نکن ما که نمیرسیم به هم
تو هم به اندازه من تو فکر  فصل اخری
فقط بدون جون منو داری به همرات میبری
تو چشم من نگاه نکن  شهر غمه  شهر چشام
دنیای تو مال خودت تنهام بزار با غصه هام
آخ که چه اسونه برات گذشتن از هر چه که بود
آدما از یادشون میره عشق قدیمی خیلی زود
تو هم به اندازه من  تو فکر فصل آخری
دارن به دنبالم میان  تموم خاطرات من
میدونی بی ت میمیرم تیر خلاصو تو بزن
یه آرزو تو قلبمه  میخوام که اینو بدونی
مثل دل عاشق من  دل کسی  رو نشکونی
وقتی نمونده واسه ما  حتی واسه خداحافظی
برو منو تنهام بزار با یان گلای کاغذی
تو هم به اندازه من تو فکر  فصل اخری
فقط بدون جون منو داری به همرات میبری

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در چهارشنبه هفدهم مهر 1387
 خدا جون متشکریم

خدا جون متشکریم
خداجون ! متشکریم که چشم دادی بهمون
واسه گریه کردن و دیدن این دنیای زشت
مرسی که پا به ما دادی واسه ی سگ دوزدن
واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت
آخ که شکرت ای خدا
واسه جهان به این بدی
چی میشد اگه تو دست
به ساختنش نمیزدی ؟
خداجون ! ممنون از اینکه دوتا دست دادی به ما
تا اونارو رو به هر مترسکی دراز کنیم
خداجون ! مرسی از این دلی که تو سینه مونه
می تونیم دل یکی دیگرو بازیچه کنیم
آخ که شکرت ای خدا
واسه جهان به این بدی
چی میشد اگه تو دست
به ساختنش نمیزدی ؟

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
 مادر
 

دوستت دارم مادر

روز مادرو به همه مادرا و مادرخودم تبریک میگم
چه خوبه که سالگرد اولین پست وبلاگم با روز توه مادر


|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در سه شنبه چهارم تیر 1387
 love
  

 

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
 زندگی رسم خوشایندیست...

زندگي رسم خوشاينديست .........

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
 تقدیمی سال نو

سال نو رو به همه دوستای خوبمون تبریک میگیم

 

خرسند شدیم از اینکه امروز
رنگ دگر است نه رنگ دیروز
تا شب نشده رنگ دگر شو
گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز

 

 

یادمان با سهیل عزیز
تنها دوست دوران تنهایی
 


 

 

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در پنجشنبه یکم فروردین 1387
 خدا حافظ همین حالا


بارون امشب
توی ایوون
مثل آزادی تو زندون
بی صفا
بی تحرک
بی ریا بود
توی زندون 
میکنه جون
مرد با همت میدون
توی فکر رای فرجام امیره
بی سرانجام  نداره حتی رفیقی
که بگه  دردشو درد دیدن و نگفتن
بی سرانجام
توی فکر آسمونه
که بباره
بلکه تو قطره بارون
بتونه اشک خدا رو هم ببینه
نمیدونه
حتی اشکم دیگه  فایده ای نداره.......

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در جمعه هفتم دی 1386
 خاطره

I LoVe YoU

میرم از شهر تو با یه کوله باراز خاطره
دل من مونده پیشت گرچه باهام مسافره
میگذره همراه جاده یاد تو از تو خیالم
توی راه دریغ از ابری که بباره واسه حالم
توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی
میسوزونه منو یاد  دلی که به من ندادی
راه میفتم بی هدف مقصد راهو نمیدونم
کاش میشد آروم بگیرم اما افسوس نمیتونم
نه یه قاصدک  تو جاده که بشه همسفر من
من یه قصم که جدایی شده فصل آخر من
توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی
میسوزونه منو یاد  دلی که به من ندادی
میرم و گم میشم آخر تو غروب دشت غربت
نمیتونم که بمونم توی شهر بی محبت 
توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی
میسوزونه منو یاد  دلی که به من ندادی

 

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در جمعه هفتم دی 1386
 پاییز

 

رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگه برات
میخوام  یه بار ببینمت  سر بزارم رو شونه هات
دوست داشتم با گلای سرخ میومدم به دیدنت
نه اینکه با رخت سیاه  چشمای سرخ ببینمت
گل و پرپر میکنم سر مزارت
تا ابد بارونیه چشمای یارت
رفتی افسوس گل من تو در دل خاک
از تو یادگاریه چشمای مهتاب
پاییزه غریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود
گل من رو چرا چیدی
 گل من دنیای من بود
گلمو ازم  گرفتی تک و تنهام زیر بارون
حال که نیستی کنارم
میزارم سر به بیابون
هنوزم بارون میباره تو میای انگار کنارم
خودتم بهتر میدونی  مثل بارون میبارم  
پاییزه غریب و بی رحم اون همه  برگ مگه کم بود
گل من رو چرا چیدی
...
 گل من دنیای من بود

 

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
 برگای خزونی

صدای خش خش برگای خزونی  توی گوشم ناله میکرد
آسمون بغضشو تو  پرده ابرای سیاهش پاره میکرد
رعد و برق نگاه  شهرو با صداش خواب زده میکرد
زمین از این همه  سنگینی بار به روی شونش گله میکرد
همچنان پای پیاده 
فارغ از صدای خشم  آسمونی
بی خیال از ناله ها و گله های برگای زرد خزونی
جاده های بی کسی رو
گم می کردم آروم آروم
تن غربت  رو میشستم 
زیر  قطره های بارون
من به  یاد عطر بارون زده گلای پونه
میکشیدم پای خستمو تو جاده به هوای بوی خونه
وقتی که صدای خونه  منو تا آخر جاده میکشونه
این سراب  توی جاده که  چشمامو میپوشونه

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در دوشنبه نوزدهم آذر 1386
 روزهای بی خاطره

 

بوسه باد خزونی
 با هزار نا مهربونی
زیر گوشه برگ تنها  میگه طعمه خزونی
برگ سبز و تر و تازه
رنگ سبزشو میبازه
غرق بوسه ها ی بادو وحشت روزای تازه
میکنه دل از درختا
 میشه آواره کوچه
کوچه ای که یادگاره   
روزای رفته و پوچه
میشینه گوشه کوچه
 دل به آسمون میدوزه
میکنه یاد گذشته
دلش از غصه میسوزه
یاد باد     یاد گذشته شاد باد
این دل زرد و تهی در حسرت دیدار باد
یاد روزایی که کوچه زیر سایه تنم بود
 مهربون درخت عاشق مست عطر نفسم بود
سهم من از بوسه باد
چی بگم ای داد و بی داد
همه زردی و تباهی مردن و رفتن از یاد

 

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
 چقدر سخته

I LOVE YOU

 

 

چقدر سخته


چقدر سخته تو چشاي كسي كه تموم عشقتو ازت دزديد
و به جاش يه زخم هميشگي  رو به قلبت هديه داد زل بزني  و
 به جاي اينكه لبريزه كينه و نفرت شي  حس كني هنوزم دوسش داري
.....
چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديواري تكيه  كني كه  يه بار
  زير آوار غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته  تو خيالت  ساعتا باهاش حرفي  بزني اما.....
اما  وقتي ديديش  هيچ چيزي جز  سلام نتوني بگي
چقدر سخته وقتي پشتت بهشه
دونه ها ي اشك  گونه ها تو خيس كنه
 امامجبور باشي  بخندي تا نفهمه دوسش داري 
......
چقدر سخته  گل آرزوهاتو تو باغ  ديگه ای ببيني  و
 هزار بار  تو خودت بشكني
و اون وقت بگي                
                                 گل من  باغچه نو مبارك

 

 

غروب  يه روزتابستان
دانشگاه رازي
كلاس انقلاب اسلامي

 

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در جمعه یازدهم آبان 1386
 بعدها ( روز تولدم )

  

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من
 چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر اینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

به یاد
فروغ فرخزاد


|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در شنبه بیست و هشتم مهر 1386
 نامه

 

 

پاكت بي تمر و تاريخ
نامه بي اسم و امضا
كوچه دلواپسي ها
برسه به دست بابا
.......
با سلام خدمت بابا
عرض كنم كه غربت ما
انقدام بد نيست  كه ميگن
راضيم الحمد ا...
يادمون دادن كه اينجا
 زندگي  رو سخت نگيريم
 از غم ويروني تو
روزي صد دفه نميريم
يادمون دادن كه ياد
سوختن خونه نيفتيم
 خواب بود هر چه كه ديديم
باد بود هر چه شنيديم
..........
راستي چند وقته كه رفتم
 بي غم و غزل سر كار
روزگارم اي بدك نيست
شكر غربت گرمه بازار
قلم و دفتر شعرم
توي گنجه كنج ديوار
عكس سهراب توي طاقچه
غزلش گوشه انبار
توي نامه گفته بودي
بي چراغ دل مادر
براتون نور ميفرستم 
جنس اعلا طرح آخر
من ستاره بردم اينجا
 با بليطاي برنده
راستي اونجا نور فانوس
 يه شبش   كرايه چنده

 

 

سلامتي سه كس
زندوني
سرباز
غریب بي كس
سلامتي آزادي
سلامتي زندونياي بي ملاقاتي
.......


 

 

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
 فصل پاییزی من
 

 


فصل پاییزی من که میرسه
فصل اندوه سفر سر میرسه
تو سکوت خسته باور من
سایه ام فکر جدایی میکنه
شاخه سرد وجودم نمیخواد
رگ بیدای لحظه هام باشه
نفسم در نمیاد
 به چشام خواب نمیاد
دل من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد
تو عبور از پل  خواب جاده ها
روح من عشقی به رفتن نداره
تو سکوت خالی این دل من
دیگه هیچی جز تو جایی نداره
ذهن شبنم که میخواد گریه کنه
فصل بارون تو چشم در میزنه
فصل پاییزی من که میرسه
نفسم به عشق تو پر میزنه
نفسم در نمیاد
به چشم خواب نمیاد
دل من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد

 

 



اولین شب فصل خودم... پاییز ... و در ماه مهر ... ماه تولدم

 

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در شنبه سی و یکم شهریور 1386
 روزگار ما رو جدا کرد یه غروب توی جوونی

 

  خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون  نمی بینی
توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونه
جای سیلی های باد روش نمیمونه
دیگه بیدار نمیشی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی
قانون جنگلو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو تو جنگل نمیتونستی بمونی
دلتو با خود بردی به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی میگه
میدونم میبینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره

به یاد محسن افتخاری
دوست و هم تختی دوران خدمت شیراز
که الان دیگه.......... نیست
 

 

خوابیدی رو بال موجا  کاش میشد  بودم کنارت
تو به دریا دل سپردی من تو ساحل چشم به راهت
دنبالت دارم میگردم اما نیست از تو نشونی
روزگار ما رو جدا کرد یه غروب توی جونی

 


|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در جمعه شانزدهم شهریور 1386
  ستاره دنباله دار

LOVE

 

تو آسمون زندگیم ستاره بوده بی شمار
اما شبای بی کسیم یکی نمونده موندگار
یکی نمونده از هزار
ستاره های گم شده  هرشب من  هزار هزار
اما همیشگی تویی
ستاره دنباله دار 
یکی نمونده از هزار
ای آخرین تنها ترین  آواره عاشق 
هر شب عمرم همراه با من ستاره عاشق
ستاره های گم شده هر شب  من هزار هزار
اما همیشگی تویی  ستاره دنباله دار 
یکی نمونده از هزار
ای تو آشنای ناشناسم  ای مرهم دست تو لباسم
دیوار شبم شکسته از تو
از ظلمت شب نمیحراسم
انگار که زاده شده با من 
عشقی که من از تو میشناسم
تو بودی و هستی هنوز سهم من از این روزگار
با شب من فقط تویی ستاره دنباله دار
با شب من فقط توایی


تقدیم  به 
H****H

LOVE

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در جمعه نهم شهریور 1386
 اگه قسمت من تو بشی چی میشه چی میشه چی میشه
 

تو که خشگل و شهره عالمی 
تو که حس قشنگ حالمی
منو عشق  تو با این آارزو
تو که معجزه بخش نالمی
واسه ما بزار خندت گل کنه
بزار دل واسه  عشقت هل کنه
که دلم به خیالت پرپره
به امید و هوس سر می بره
گلی خشگلی  گلی دلبری
 گلی از همه زیبا تری
گلی واسه من 
گلی واسه عشق
گلی  ازهمه مغرور تری
تو که فاتح شهر قلبمی
تو که مرحم زخم و دردمی
نرو از بر من تا دوره دور
تو که سرخی رنگ زردمی
واسه  ما بزار اخمات وابشه
بزار مهربونیت  دریا بشه
منو تو خونه دل  راه بده
بزار در به قلبم  وابشه
بی عشقت نمیشه  نمیشه
دیگه غنچه ای باز نمیشه
واسه همسفر ره عشق
دیگه هیچکسی پا نمیشه
اگه قسمت من تو بشی چی میشه چی میشه چی میشه      

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در سه شنبه سی ام مرداد 1386
 مثل برگی خشک و تنها روی شاخه موندم اینجا میترسم

  

مثل برگي خشک و تنها روي شاخه موندم اينجا ميترسم
توي چنگ وحشي باد برم از خاطر و از ياد بپوسم
همه روزاي من
 قصه بودن من
 توي آينه دلم مثل شب سياه و سرده 
مثل ابرا رنگ درده
تو شتاب لحظه ها من با خودم يکه و تنهام ميدونم
تو سراب اين افق تا سفر نهايت اينجا ميمونم
همه روزاي من   قصه بودن من  توي آينه دلم 
مثل شب سياه و سرده
مثل ابرا رنگ درده
مثل يه غروب تنها که ميشينه پشت ابرا  
يه سکوت بي پناهم 
توي اين بيهودگي ها لحظه ها رو ميشمارم 
انتظار هر نگاهم

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386
 دیدی گفتم

   دیدی گفتم    دیدی گفتم که یه روز پر میکشی تو هوام
دیدی گفتم    دیدی گفتم که تو هم میری بدون وداع
میاد اون روز که نمیگیری سراغ از ما
میدونستم
میدونستم  که دل سرد تو موندنی  نیست
خوندنی نیست   رفتی پر کشیدی دل نشت و گریست
نمونده جز اشک چشم و دو گونه خیس
دلی که بی نیازه   همش فکر پروازه
میخواد بزاره بره
قلبی که غم نداره  همش فکر فراره  موندن براش مشکله
دیدی                    دیدی گفتم   دیدی                      دیدی گفتم

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386
 جزیره


من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دلدونه بودم پیش چشم خیس موجا
یه نگین سبز و خالص روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی
غصه ها یعاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره

  

 

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در چهارشنبه دهم مرداد 1386
 لحظه ای با من باش

 لحظه ای با من باش تا از آن لحظه برویم تا گل
که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل
لحظه ای با من باش تا که از تو نفسی تازه کنم
تا از آن لحظه با تو سفر آغاز کنم
سفری تا ته بیشه های سر سبز خیال
تا به دروازه شهر آرزوهای محال
سفری در خم و پیچ گذر ستاره ها
از میون دشت پر خاطره ترانه ها
لحظه ای با من باش
لحظه ای با من باش
لحظه ای با من باش تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم
از تو شعر و قصه و ترانه ای ساز کنم
شعری همصدای بارون
رنگ سبز جنگل و آبی دریا
قصه ای به رنگ و عطر قصه ها ی عشق عاشقای دنیا
از یه لحظه تا همیشه میشه از تو پر گرفت تا اوج ابرا
کوچه پس کوچه شهرو با خیالت پرسه زد تا مرز فردا
  

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در دوشنبه هشتم مرداد 1386
 روز پدر مبارک

روز پدر مبارک

        روز پدر رو به همه پدرهای دنیا وپدر خودم تبریک میگم

 

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در جمعه پنجم مرداد 1386
 غروب

LOVE

 وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه
همه غصه های دنیا توی سینه منه
توی قطره های بارون میشکنه بغض صدام
دیگه غیر از یدونه پنجره هیچی نمیخوام
پشت این پنجره میشینم و آواز میخونم
منتظر واسه رسیدنت تو بارون میمونم
زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره
منم عاشق ترم انگار وقتی بارون میباره
بعضی وقتا که میای سر روی شونم میزاری
تموم غصه ها رو از دل من بر میداری
اما این فقط یه خوابه خواب پشت پنجره
وقت بیداری بازم غم میشینه تو حنجره

 

این شعر برای آهنگای عشقم سیاوشه
از غروب یه بارون تو کرمانشاه شروع شده اینجا رو بهاری کرده توی تابستون
  

  

 

   

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در چهارشنبه سوم مرداد 1386
 تنها سقوط می کنم...

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در جمعه بیست و نهم تیر 1386
 بدون شرح !!!!!

 

 بدون شرح

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386
 ممنونم اجازه دادي با تو زندگي کنم
 

 

 بده دستاتو  به من  تا باورم شه پيشمي
ميدونم خوب ميدوني تو تارو پود و ريشه مي
تو که از دنيا گذشتي واسه يک خنده من
چرا من نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن
تو خيالمم نبود  دوباره عاشقي کنم
ممنونم اجازه دادي با تو زندگي کنم
نمیدونم چي بگم  که باورت  شه جونمي
توي اين کاووس درد روياي مهربوني
ميدوني  با تو پرم از شعر و ستاره
ميدوني بي تو لحظه حرمتي نداره
ميدوني در تو
 اين خدا بوده که تونسته گل عشقو بکاره
وقتي حتي پيشمي دلم برات تنگ ميشه باز
عشق تو تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز
به جون خودت که بي تو از نفسام سير ميشم
نميدونم چي ميشه بد جوري گوشه گير ميشم
ممنونم که بچه بازيهامو طاقت ميکني
 هرچقدر بد ميشم اما تو نجابت ميکني
هر کجاي دنيا باشم با مني در مني
نگران حال و روزم بيشتر از خود مني
ميدوني  با تو پرم از شعر و ستاره
ميدوني بي تو لحظه حرمتي نداره
ميدوني در تو
 اين خدا بوده که تونسته گل عشقو بکاره

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
 بچه به این خوشگلی دیدن تا حالا ؟ دروغ نگو

 

خیلی نازه

 

|+| نوشته شده توسط محسن رضایی فر در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
 
 
بالا